فلسفه/ http://fa.wikipedia.org/wiki
فلسفه / http://philosophers.atspace.com/
فلسفه / http://www.lifeofthought.com/b1.htm
ملاصدرا و جهان خارج
صدرا معتقد است که در جهان محسوسات، هستنده های مادی هیچ ارتباطی با نفس انسانی ندارند( به جای نفس میتوان از مفهوم ذهن نیز بهره برد). زیرا ماده ی آنها مانع از حضورشان در ذهن می شود. نفس هنگام ادراک هستنده های عینی تنها به صورت های این هستنده ها نیاز دارد. این صورتها بواسطه ی عقل فعال که مجتمع جمیع این صور است به نفس انسانی افاضه میشود. اما صدرا در الشواهدالربوبیه و در ذیل برهان حقیقه و رقیقه، پا را فراتر از این می نهد. وی معتقد است که نفس انسانی خود صادر کننده ی صورت هستنده ها است(نظریه ی صدور ماهیت). این جریان با اتحاد عاقل به معقول رخ می دهد. عقل انسانی(نفس) با عقل فعال متحد شده و صورتهای موجود در عقل فعال به نفس انسانی سرایت کرده و این صورتها بواسطه ی نفس با مشاهده و ارتباط حسی با هستنده ها، از آن صادر می گردند.
این نظریه قسمی ایده آلیسم را به طور مضمر در خود به همراه دارد. میتوان به سادگی جهان خارج و هستنده های عینی آن را به حالت تعلیق درآورد( البته این متفاوت از پرانتز های مشهور برنتانو و هوسرل است). بود و نبود جهان خارج و عین ها و هستنده های مادی، در نظریه ی حقیقه و رقیقه حالتی یکسان به خود می گیرد. اگر ذهن یا نفس انسانی را به جهان خارج راه نیست و یا هستنده های مادی هیچ رابطه ای با نفس یا ذهن انسانی ندارند، اساساً فرض وجودشان چه محل و موقعی دارد؟ آیا اتخاذ روشی شبیه به ایده آلیسم بارکلی، از ازدیاد بی ثمر و بی جای هستنده هایی که بود و نبودشان تاثیری در علم و ادراک ما ندارند نخواهد کاست؟ مطمئناً صدرا از وجود تیغ تیز اکام بیخبر بوده است!
......................................
فرضیه ی زامبی از پیش این حکم را مسلم انگاشته است:
"هر موجود آگاهی، دارای ذهن، و هر ذهن مندی، آگاه است".
تا آنجا که اطلاع داریم هنوز این حکم به اثبات نرسیده و نزاع بر سر آن ادامه دارد.
در یک تعریف پیش پا افتاده به نظر می آید آگاهی داشتن یعنی بودن در وضعیت مثلا S .هر آنچه بتواند در وضعیت S قرار گیرد آگاه است. ممکن است یک گام فراتر نهاده و بودن در وضعیت S را ذهن داشتن قلمداد نماییم. یعنی هر آنچه در وضعیت S است آگاه فلذا دارای ذهن است. این مطلب نیز هنوز به اثبات نرسیده و شاید باید منتظر نتایج جدید در حوزه عصب شناسی و علوم شناختی باشیم.(البته نقش زبان نیز در این میان بسیار حائز اهمیت است)
فرض دیگر این است که شاید آگاهی، در ساختمان ژنتیکی ما خانه دارد و ما واجد ژن آگاهی هستیم. مغز ما هم در این میان تنها برانگیزاننده ی این ژن است. پس چیزی به نام ذهن وجود ندارد.
به نظر می آید این مسائل فرضیه ی زامبی را با مشکل مواجه می سازد.
شاید راه حل نهایی این مشکلات،آن چیزی باشد که مدتهاست " ذهن!" مرا به خود مشغول داشته یعنی: خلاصی از دو واژه ی "مادی" و "غیرمادی" و یافتن بدیلی مناسب و سودمند به جای این دو. دو واژه ای که به نظر می آید در اثر یک مغالطه و کژفهمی(مثلا عقاید دینی خام اولیه) ، در ساختار زبانی ما خانه خوش کرده است!
(لازم به ذکر است که آشنایی با فرضیه ی زامبی را مدیون مطالب سودمند پژوهشگر عزیز،آقای یاسر پوراسماعیل ام)
..................................
دوآلیسم بیان میدارد که انسان موجودی است متشکل از دو جوهر کاملا متمایز یعنی ذهن غیر مادی و بدن مادی. در مقابل این دیدگاه فیزیکالیسم قرار دارد که این تمایز را از اساس منکر بوده و ذهن انسان را نیز مادی قلمداد می کند. قبول دوآلیسم مستلزم قبول کیفیات ذهنی خصوصی و به تبع آن قبول زبان خصوصی برای فهم و گزارش این دسته از کیفیات است. اما برهان ویتگنشتاین بر ضد زبان خصوصی دوآلیسم را با چالشی جدی مواجه می سازد. آیا ممکن است کیفیات ذهنی خصوصی نباشند؟ یا شاید هم بنا بر نظر دنت،اصلا کیفیات ذهنی وجود ندارند!
حال و روز فیزیکالیسم بدتر از دوآلیسم است.چون مقاله ی "خفاش بودن به چه می ماند؟" نیگل و نظریه ی "زامبی" چالمرز را نمی توان نادیده انگاشت.
به نظر می آید مشکل اساسی در تقسیم موجودات به مادی و غیر مادی نهفته است. بدیل مناسب و سودمند شاید نظریه ای باشد که از واژگان "مادی" و "غیر مادی" خلاصی یافته باشد.
........................
"اسطوره ذهن"
1- ما به متعلقات ذهن خود دسترسی داریم.(این گزاره ذهن را جوهری مستقل در نظر می گیرد)
2- ما قادر نیستیم ذهن را بدون متعلقاتش تصور کنیم.
نتیجه: اینکه ذهن را جوهری مستقل در نظر بگیریم که متعلقات بر آن سوار می شوند،ویا اینکه آنرا مجموعه متعلقات بدانیم،تفاوتی نمی کند.
"ذهن" را می توان مجموعه اطلاعاتی دانست که در مغز ذخیره و پردازش می شوند.
...........................
انسان با گفتن : چرا ؟ دست به دامان فلسفه می شود زیرا این فلسفه است که پاسخگوی اوست